دیروز رفته بودم چشمپزشکی.
اینجا فقط قحطی کشیش نیست، قحطی چشمپزشک هم هست. گاهی سه ماه و گاهی شش ماه باید در صف انتظار بمانی.
اتاق انتطار بی اندازه گرم بود و ما روستائیان اینجا به این همه گرما عادت نداریم. مردم هم خوابشان گرفته بود. سرپا ایستاده بودم تا خانم منشی صدایم کند. از او می پرسم که آیا خیلی طولانی ست؟ حواسم به برف است و شب که ممکن است نتوانیم به خانه برگردیم. در این یک ماه سین دو روز به مدرسه نرفته است. اتوبوسها کار نمیکردند، رفت و آمد خطرناک بود. ما هم که بر سر تپهای هستیم، سر خواهیم خورد. برف همه هم که آب شود باز سپیدی برف ما سر جایش می ماند.
گفت: نه.
یک ساعت طول کشید. خانم باید اشک چشمتان را آنالیز کنم. نمیخواهد خانم هفت ماه است که با یک چشم اشک میریزیم.
چشمهایی به دیواراست. چشم مرلین مونرو. چشمهای سبز میشل مورگان. چشمهای ژان گابن. از همه گیراتر چشمهای چاپلین است با ان خطوط سیاه دورش.
روی میز منشی کنار دفتر و دستک و کاغذ و کامپیوتر، جعبهای کهنه هست با رنگهایی گرم. پاپیه ماشه. جعبهای ایرانی. در اتاق پزشک باز است و بر روی قفسههای عکس دو فرزند، یکی دختر و یکی پسر، هر دو خیلی ایرانی و جلوی عکس دختر جعبه کوچک خاتم کاری اصفهان.
چشمپزشک ما ایرانیست. آقا چند وقت است به ایران نرفتهاید: از وقتی که آمدهام، چهل و چند سال. نمیدانم با مراجعه کنندگانم چه کنم.
نمیدانم آیا خاطرهها هم همچون آن جعبههای کهنه رنگ میبازند. مشغولیتها و کاری که فرصت و رخصت نمیدهد، آدم را از محبوب دور نگاه میدارد، آدمی را نگاه میدارد. نگاه می دارد؟
یک هفته است از صبح تا شب از کامو حرف میزنند. شبها را هم میدانم چرا که من با رادیو میخوابم. با رادیو برای اینکه مرا از خویش دور میکند و شبها که اشباح و غول ها و دیو هایم به سراغم می آیند، شب ها که در شبم فرو میروم، رادیو مرا با خودش میبرد، به او گوش می کنم نه به خویش.
از آن همه که شنیدم چیزی در خاطرم نمانده، جز اینکه اخلاق از سیاست مهمتر است.وسیله نباید فدای هدف شود. در جنگ استقلال خواهی الجزایر کامو که در آنجا به دنیا آمده بود و فرزند آنجا بود بر خلاف سارتر موضعی در دفاع از اف ال ان به قول فرانسویها نگرفت. او اعتقاد داشت که این دو مردم باید در کنار هم زندگی کنند، او محبت را تبلیغ میکرد وقتی نفرت تشویق میشد. او هر دو خشونت را نفی میکرد. خشونت فرانسویان را و خشونت تروریست را. الجزایری ها به او میگفتند ما عدالت را طلب می کنیم. او هم میگفت که میان عدالت و مادرش، مادرش را ترجیح میدهد. منظور او جان مادرش بود که در الجزایر ماند و حاضر نشد به فرانسه بیاید. به پسرش میگفت که حوصلهاش در پاریس سر میرود و میخواهد میان عربها بماند. کامو میترسید که تروریسم جان مادرش را بگیرد.
فرانسویها با مغرب رابطهای عجیب دارند. رابطهای عاشقانه. عشقی پر تناقض و درد. خیلی از فرانسویها در مغرب به دنیا آمدهاند. خیلی از دولتمردان و سیاست مداران کودکیشان را در مغرب گذرانده اند. یکیشان شهردار کنونی پاریس است و دیگری فیلیپ سگن بود که همین دیشب در گذشت و آخرین گولیست واقعی بود و بی او راست چیزی کم داشت. هیچکدام آنان که در مغرب به دنیا آمدند، آن خاک را از یاد نبردند.






































