7.1.10

خاک



دیروز رفته بودم چشم‌پزشکی.
اینجا فقط قحطی کشیش نیست، قحطی چشم‌پزشک هم هست. گاهی سه ماه و گاهی شش ماه باید در صف انتظار بمانی.
اتاق انتطار بی اندازه گرم بود و ما روستائیان اینجا به این همه گرما عادت نداریم. مردم هم خوابشان گرفته بود. سرپا ایستاده بودم تا خانم منشی صدایم کند. از او می پرسم که آیا خیلی طولانی ست؟ حواسم به برف است و شب که ممکن است نتوانیم به خانه برگردیم. در این یک ماه سین دو روز به مدرسه نرفته است. اتوبوس‌ها کار نمی‌کردند، رفت و آمد خطرناک بود. ما هم که بر سر تپه‌ای هستیم، سر خواهیم خورد. برف همه هم که آب شود باز سپیدی برف ما سر جایش می ماند.
گفت: نه.
یک ساعت طول کشید. خانم باید اشک چشمتان را آنالیز کنم. نمی‌خواهد خانم هفت ماه است که با یک چشم اشک می‌ریزیم.
چشم‌هایی به دیواراست. چشم مرلین مونرو. چشم‌های سبز میشل مورگان. چشم‌های ژان گابن. از همه گیراتر چشم‌های چاپلین است با ان خطوط سیاه دورش.
روی میز منشی کنار دفتر و دستک و کاغذ و کامپیوتر، جعبه‌ای کهنه هست با رنگ‌هایی گرم. پاپیه ماشه. جعبه‌ای ایرانی. در اتاق پزشک باز است و بر روی قفسه‌های عکس دو فرزند، یکی دختر و یکی پسر، هر دو خیلی ایرانی و جلوی عکس دختر جعبه کوچک خاتم کاری اصفهان.
چشم‌پزشک ما ایرانی‌ست. آقا چند وقت است به ایران نرفته‌اید: از وقتی که آمده‌ام، چهل و چند سال. نمی‌دانم با مراجعه کنندگانم چه کنم.
نمی‌دانم آیا خاطره‌ها هم همچون آن جعبه‌های کهنه رنگ می‌بازند. مشغولیت‌ها و کاری که فرصت و رخصت نمی‌دهد، آدم را از محبوب دور نگاه می‌دارد، آدمی را نگاه می‌دارد. نگاه می دارد؟

یک هفته است از صبح تا شب از کامو حرف می‌زنند. شب‌ها را هم می‌دانم چرا که من با رادیو می‌خوابم. با رادیو برای اینکه مرا از خویش دور می‌کند و شب‌ها که اشباح و غول ها و دیو هایم به سراغم می آیند، شب ها که در شبم فرو می‌روم، رادیو مرا با خودش می‌برد، به او گوش می کنم نه به خویش.
از آن همه که شنیدم چیزی در خاطرم نمانده، جز اینکه اخلاق از سیاست مهم‌تر است.وسیله نباید فدای هدف شود. در جنگ استقلال خواهی الجزایر کامو که در آنجا به دنیا آمده بود و فرزند آنجا بود بر خلاف سارتر موضعی در دفاع از اف ال ان به قول فرانسوی‌ها نگرفت. او اعتقاد داشت که این دو مردم باید در کنار هم زندگی کنند، او محبت را تبلیغ می‌کرد وقتی نفرت تشویق می‌شد. او هر دو خشونت را نفی می‌کرد. خشونت فرانسویان را و خشونت تروریست را. الجزایری ها به او می‌گفتند ما عدالت را طلب می کنیم. او هم می‌گفت که میان عدالت و مادرش، مادرش را ترجیح می‌دهد. منظور او جان مادرش بود که در الجزایر ماند و حاضر نشد به فرانسه بیاید. به پسرش می‌گفت که حوصله‌اش در پاریس سر می‌رود و می‌خواهد میان عرب‌ها بماند. کامو می‌ترسید که تروریسم جان مادرش را بگیرد.
فرانسوی‌ها با مغرب رابطه‌ای عجیب دارند. رابطه‌ای عاشقانه. عشقی پر تناقض و درد. خیلی از فرانسوی‌ها در مغرب به دنیا آمده‌اند. خیلی از دولت‌مردان و سیاست مداران کودکیشان را در مغرب گذرانده اند. یکیشان شهردار کنونی پاریس است و دیگری فیلیپ سگن بود که همین دیشب در گذشت و آخرین گولیست واقعی بود و بی او راست چیزی کم داشت. هیچ‌کدام آنان که در مغرب به دنیا آمدند، آن خاک را از یاد نبردند.

5.1.10

آبی‌ها


از مطلبی نوشته سهراب سینایی

اشکال در حروف‌چینی از من نیست.

چند ماهِ پیش سایتِ الفِ احمد توکلی، عضوِ اصولگرا و تندروِ مجلس، در گفتاری مفصل اعلام کرد کارِ جنبشِ سبز تمام شد. او بلافاصله هشدار داده بود که باید نگرانِ جنبشِ آبی باشیم که در راه است. مقصودِ الف از جنبشِ آبی، جنبشِ یقهآبیها، یعنی کارگران بود. الف در گفتارِ خود اشاره کرده بود به حقوقِ عقبماندهی کارگران و گرفتاریِ معیشتیِ مردم. اولین و آخرین گفتهی درستِ توکلی را نه دوستاناش جدی گرفتند، نه سبزها. دوستاناش جدی نگرفتند چون فکرکردن به خیزشِ آبیها برایشان کابوسی هولناک است. آن دسته از همکارانِ اولترا اصولگرای آقای همیشه منتقد هم که با او از درِ مجادله درآمدند، بحث را به سیاسیکاریهای مرسومِ جناحی کشاندند و او را متهم کردند که فضا را با این حرفها مغشوشتر میکند و آب به آسیابِ دشمن میریزد. سبزها هم جدی نگرفتند چون سرشان به تحلیلهای صرفاً سیاسیِ رخداد گرم بود. البته کروبی بعد از نوشکردنِ ضربتی از طرفِ توکلی، ضربتی حوالهاش کرد و گفت که توکلی با لودادنِ افتضاحات اقتصادی بیشتر از هرکسِ دیگری به نظام ضربه میزند. جنبشِ سبز اما بهرغمِ خوشخیالیِ توکلی ادامه یافت. حالا میرحسین موسوی در بیانیهی آخرش به آسیبپذیرترین نقطهی نظام حمله کرده است و هنوز میبینیم تحلیلگرانِ سبز دست از تحلیلهای سیاسی برنمیدارند. گردشِ نگاهِ میرحسین (گواینکه او در همهی بیانیههاش کمابیش به مشکلاتِ معیشتیِ مردم توجه نشان داده بود)، باید نگاهِ تحلیلگران را به سمتِ رسانهییترکردنِ فسادِ اقتصادیِ نظام و مشکلاتِ معیشتیِ مردم متوجه کند. تحلیلگران میتوانند برای این منظور به مقالهیی با عنوانِ «موجِ یقهآبیها در راه است؟» مندرج در سایتِ الف، رجوع کنند و آگاهیهایی دستِ اول به چنگ آورند؛ آگاهیهایی از این دست: « در 500 کارخانه 200 هزار کارگر از 3 تا 50 ماه حقوق در یافت نکرده اند»؛ « با واردات بیش از یک میلیون تن شکر در سال گذشته ، 50 درصد واحدهای تولیدی شکر در مدار زیان قرار گرفتند و در باقی کارخانه ها نیز تولید عملا متوقف شده است» (حتماً به یاد دارید چشمهای موسوی را وقتی در مناظرهاش با احمدینژاد از شکر گفت و بستهشدنِ کارخانههای تولیدِ شکر؛ پاسخِ احمدینژاد را هم که به یاد دارید: شکرِ وارداتی ارزانتر از شکرِ تولیدِ داخل تمام میشود!)؛ «60 درصد ظرفیت تولید کنندگان لوازم خانگی نیز غیر فعال شده است»؛ « ساخت وساز در تهران حداقل 60 درصد کاهش یافته است»؛ « در حال حاظر 56 هزار میلیارد تومان بدهی بانکی وجود دارد». این قبیل آگاهیها البته فقط در این مقاله یافت نمیشود. اوضاعِ اقتصادی بهشدت خراب است. هرچند تفرجی در اخبارِ اقتصادی و فسادهای ریز و درشت، به تلخشدنِ ذائقهها خواهد انجامید، اما گرسنهگی هم بخشی از زندهگیست. نگاه کنید به صفحهی حوادثِ روزنامهها؛ جنایتهای گرسنهگی از جنایتهای رژیم کمشمارتر که نیست، هیچ، بسیار پرشمارتر و هولناکتر هم هست. برنامههای غلطِ اقتصادیِ دولت در واگذاریِ پروژههای بزرگِ ملی به سپاه یا خودیهای سپاهیِ بازنشسته کمرِ اقتصادِ ایران را خم کرده است. این جمله را یک مغرضِ ضدِ انقلاب نمیگوید؛ نقلیست از همان مقاله: « طی چند ماه گذشته تمامی اخبار دال برشکل گیری گسترده اعتراضات یقه آبی ها دارد. ادامه روند کنونی و بی توجهی به رکود بنگاههای اقتصادی موج اعتراضات آبی را به راه خواهد انداخت.» شاید اگر سبزها بهپا نمیخواستند، یقهآبیها بهپا میخاستند. بهپاخاستنِ سبزها، حرکتهای اعتراضیِ کمابیش گستردهی کارگران را در مهِ غلیظِ خبرپراکنی دربارهی حرکتهای اعتراضیِ مردم و کی چی گفتهای سیاسی پنهان کرده است. باید این حرکتهای اعتراضی به جنبشِ سبزِ مردمِ ایران پیوند بخورد. تا اینجای کار موازنه برقرار است؛ موجِ سبزها به مراتب پرشمارتر است از نیروهای هوادارِ نظام؛ اما سبزها جز تنِ خود ابزاری برای رودررویی ندارند و هوادرانِ نظام همهچیز دارند: چماق و منبری به نامِ صدا و سیما. نیروی یقهآبیها میتواند موازنه را به نفعِ سبزها به هم بزند. نسبتِ فسادِ اقتصادی و دموکراسی؛ نسبتِ دموکراسی با سفرهی مردم؛ اینهاست بحثهایی که برای جلبِ اکثریتی هنوز خاموش باید مطرح شود. مردمی که دغدغهی معیشت کمرشان را خم کرده است، از خود میپرسند سبزها چه کاری میتوانند برای سیرکردنِ شکمشان بکنند؟ این اکثریت هنوز بهقدرِ کفایت با ابعادِ فجایع و مفاسدِ اقتصادیِ دامنگیرِ نظامی که نان را از سفرهی خلق قاپیده و میقاپد و در سفرهی چماقکشها، آقازادهها، دولتمردانِ فاسد، و نظامیهای تکنوکرات گذاشته و میگذارد، بهروشنی آگاه نیستند. سبزها باید خطاب به این مردم سخن بگویند. با کارگرانِ نیشکرِ هفتتپه سخن بگویید! با کارگرانی که حقوقشان ماههاست پرداخت نشده است، سخن بگویید! با بیکاران سخن بگویید! با روستاییانِ زحمتکش سخن بگویید! به زبانِ ساده و بیلقلقه بگویید پول ملت تو جیبِ چه کسانی میرود و خرجِ اَتِیناهای هارونالرشیدی و اباطیلِ وهمیِ چه کسانی میشود؟

در این برهه از مبارزاتِ بهحقِ معترضانِ سبز، که بهدرستی جنبشِ طبقهی متوسط خوانده شده است، به میانکشیدنِ بحثِ معیشتِ همهی طبقات و بهویژه طبقاتِ محروم، فقط یک استراتژی برای پیشبردنِ جنبش نیست؛ احترام به دغدغههای اساسی و انسانیِ مردمانیست که الاهم و فیالاهم میکنند و بهحق گرسنهگی نکشیدن و سیرکردنِ شکمِ خود و خانوادهشان را حتا از آزادی و حرمتِ انسانی ارجحتر میدانند. مردم باید بدانند که جنبشِ سبز، خیزشِ شکمسیرها نیست. نفسِ جنبشِ سبز در اساس اقتصادیست. به یاد آوریم تیزرهای تبلیغاتیِ موسوی را که صراحتاً میگفت برای ساماندادن به اقتصادِ فلجِ مملکت راهکارهایی دارد و دقیقاً به همین قصد واردِ گود شده است. موسوی حتا بداخلاقیها و ساختارشکنیها و لجنپراکنیهای مرسوم را به این گرفتاریهای اقتصادی مربوط میداند. یقهآبیها باید این پیام را بشنوند. نه فقط یقهآبیها، بلکه کارفرمایانِ بخشِ خصوصی باید بشنوند و ترغیب شوند به ملحقشدنِ عملی به جنبش. چرتکهانداختنِ نظامیها در تالارهای بورس آن هم بهضربِ چماق است که کارگران و کارفرمایان را به سوی افلاس و ورشکستهگی سوق داده است. چه میکنند نامردمان با پولِ این ملت که: « بنابر بررسی های بانک جهانی و شرکت نوسازی صنایع ایران، وضعیت کسب وکار در ایران بسیار بد است و برای همین مرکز پژوهشهای مجلس ضمن بررسی دلایل و نتایج تحقیقات این دو نهاد، راههایی را برای بهتر شدن وضعیت کسب و کار ارائه داده است»؟ (گزارشِ BBC به نقل از گزارشهای مرکزِ پژوهشهای مجلسِ شورای اسلامی). در نظر داشته باشید که به نظر کارشناسان «مرکز پژوهشهای مجلس، شاخص های کسب وکار تنها برخی شاخص های موثر بر مقررات و بر کسب و کار را بررسی می کند و جنبه های موثر بر سرمایه گذاریها و بنگاهها نظیر "امنیت، ثبات اقتصاد کلان، فساد، مهارت نیروی کار، قدرت نهادها و کیفیت زیر ساخت ها" را در بر نمی گیرد.» (گزارشِ BBC). چه منافعی در کار است که سردار یدالله جوانی، رئیس اداره سیاسی ـ عقیدتی سپاه پاسداران، در آخرین بیاینهاش در 29 تیرماه با صدای بلند میگوید: «انتخابات ۲۲ خرداد به ما اجازه داد تا قدرت را در دست بگیریم. این یک تغییر سیاسی بزرگ میباشد»؟ (سایت خبرگزاری سپاه پاسداران، دوشنبه ۲۹ تیرماه). چه تغییری؟ و به چه قصدی؟ ظاهراً دورانِ ولایتِ فقیه به سر آمده است. حتا اگر به نظریهپردازیِ صِرف علاقهمندیم و میخواهیم تغییرِ هویتِ نظام را تحلیل کنیم، چارهیی نداریم جز برملاکردنِ فسادها و سوءمدیریتهای دستگاهی که روزی جوانانِ جنگاورش برای یک وجب خاکِ مملکت جانفشانی میکردند و امروز شکمگُندههای سالی چندبار حاجیاش برای بالاکشیدنِ هست و نیستِ ملت از قدارهکشیدن بر روی خواهران و برادرانِ خود هم اِبایی ندارند. عقیده مُرده است خواهران و برادران؛ یزیدی و حسینیکردنِ اعاظمِ قوم بر بالای منبرها جز با هدفِ پنهانکردنِ دلهدزدیهای بیپایان و تهییجِ عواطفِ دینیِ مردم بهقصدِ قرب به دلار و تومان سازمان داده نمیشود. این چیزیست که همهی ایرانیان را با هم متحد میکند. این نکتهییست که باید بدانیم. این جنگ دیگر جنگِ عقاید نیست. این جنگ، جنگِ شکمهای گرسنه با شکمهای سیر است. دعوا بر سرِ میلیاردهاست.

3.1.10

نسوزیم و نسوزانیم



عصر یک شنبه تعطیل و خاکستری است و من بعد از اینکه از امر شیرینی گردویی پختن و ماجراجویی در روایت‌های گوناگونش نه چندان سر بلند برون آمده‌ام، از پله‌ها بالا آمده، وبا انگشت خویش به دکمه‌ای، مهم نیست کدام دکمه کلاویه فشار وارد نمودم، چشمم به جمال سخنان آقای علم‌الهدی روشن شد. در اینجا توقفی کرده و بر درستی صرف افعال تردید می‌کنم، بگذریم.
ایشان گفته‌اند، میر حسین به خدا انتقاد کرده است یا خرده گرفته‌اند. ایشان مستقیم به سراغ خدا رفته‌اند. تو گویی که هیچ واسطه و فاصله میان ایشان و خدا نیست. مرا بگویید که تا به حال فکر می‌کردم آنچه مثلا شیعه را از سنی جدا می‌کند، همین واسطه و فاصله است که نخست امامانند، میان کلام خدا و ما و بعد هم مراجع، که حجت خدا و آیت اویند. مرا بگویید که فکر می‌کردم که امامان ما را از سوختن در کلام خدا محافظت می‌کنند. فکر می‌کردم که طالبان ملا عمر دارند و نه امام و مرجع و حجت و آیت و از این روست که به بودایان بامیان شلیک می‌کنند، شلیک می‌کنند چون بی‌اندازه به کلام خدا نزدیک می شوند، از آن مواد منفجره می سازند و به خویش می‌بندند و خویش به میان خلق خدا پرت می‌کنند، چنان چون دیوانگان، یا کودکان، یا عاشقی که فاصله نمی‌شناسند، چنانچون که سپهری راوی عشق: وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای ست. وقتی که قرآن هشداری ست که «واژه نباید خود باران باشد». میان آتش و واژه آتش فاصله‌ایست که امام پر می‌کند با تفسیرش. میان آتش و واژه آتش همیشه فاصله‌ایست.
از چه روست که مردمانی در قطب شمال برای برف چندین و چند کلمه دارند؟ واژه درست، دقیق، مناسب وجود ندارد، چون اگر داشت دیگر رازی باقی نمی‌ماند، شاعری می‌گوید.
ما تنها بر سر واژگانی با هم قرار داد می بندیم چون می خواهیم با هم حرف بزنیم، چون مردمانی اجتماعی هستیم. ما بر سر رنگ قرمز با هم کنار می‌آییم و گرنه خدا می‌داند که چند رنگ قرمز داریم، وقتی هم که توافق می‌کنیم بر سر واژه‌ای، رنگ هامان فقیر می شوند. زبان توافقی ست بر سر «چیزها»، توافقی که به فقر چیزها صحه می‌گذارد، اجتناب‌ناپذیر. موجب فقر چیزها می‌شود. یعنی همان زبانی که نام می دهد و با نام دادن زنده می کند، قرمز را محدود می کند، فقیر می‌کند، نزول می‌دهد. قرمز من قرمز تو نیست، اما هر دو یک واژه داریم. گاهی می‌توانیم قرمزی نشان دهیم و بگوییم این قرمز من است، اما همیشه نمی توانیم واژه درست و دقیق آن را بیاییم و به ما اجازه ساختن واژه داده نمی شود و توانش را هم نداریم. از اینجا تا آنجا، از اینجا تا قطب شمال تنوع قرمز هست و چشمانی که به قرمز ها دوخته شده اند، چشم هایی که قرمزها را می‌بینند، اگر ببینند، وناتوان از نامشان دادن و هنر گاهی همین است. در عجز زبان خلق می‌شود. حتی شعر.
پس تکلیفمان را با واژه از همین حالا روشن کنیم. و این یعنی تکلیفمان را با کلام روشن کنیم آن هم با کلام خدا. و تقدس کلام خدا، تقدس کتوب آسمانی از همین جا می‌آید. همان ارتباط تقدس و حرام است. یعنی نباید به آن دست زد. نه اینکه اگر دست بزنی آتش می‌گیرد. یعنی می‌توانی آتش بزنی. یعنی خطرناک است. تکبیر است و تکفیر.
علم‌الهدی، در جواب میر حسین، که نوشته‌اند دعوت به جنگ داخلی می‌کنید وقتی از حزب شیطان و حزب الله حرف می‌زنید، به قرآن همان کلام خدا رجوع داده است. مقصود آقای میر حسین این بود است که باباجان ما در یک کشور زندگی می‌کنیم و با یک ملت طرف هستیم که در یک سرزمین به سر می برند، نباید آن ها را از هم دور کرد و میانشان جدایی انداخت و یکی را به الله و یکی را به شیطان مربوط دانست. آقای علم‌الهدی که از اهالی امروز است و حتما از ابزار دنیای متجدد هم استفاده می کند و با هواپیما به زیارت خانه خدا رفته است که باید این مفاهیم و مضامین روزگار خویش را بداند. اما مثل اینکه ملت را نمی‌داند. چون ٍپایین نشسته، قرآن را به زیر می‌کشد. تنزیل می کند و خبر ندارد که کلام خدا یک بار پایین آمد تا برای همیشه، هر بار بالا رود. نمی‌داند که تنها پیامبر کلام خدا را نزول می‌دهد.
اینان به گونه‌ای رفتار و کردار می‌کنند که گویی براین زمین نه چندان پهناور و دیگر نه چندان غنی، تک و تنها به سر می‌برند. گویی که غیری نیست و هر چه هست «من» است و به قول رمبو بزرگ شاعر فرانسوی، جهنم، غیر است. مگر نه اینکه باید با غیر بر سر واژه توافق کنیم. واژه‌ای که نباید «چیز» باشد. توافق کردن یعنی با فاصله‌ای نزدیک شدن. به گونه‌ای که بتوانیم صدای همدیگر را بشنویم. واژه‌ها ما را تا جایی به هم نزدیک می‌کند، فقط تا جایی، جایی که بتوانیم با هم زندگی کنیم. اگر دور شویم که از تنهایی می میریم و اگر خیلی نزدیک شویم، ممکن است از آتش او یا در آتش او بسوزیم.
«و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.»

ادامه دارد

2.1.10

copier و coller



چند روزی نبودم. تعطیلات سین بود و به سراغ سهم مسیحی خانواده رفته بویدم. البته از مسیحیت چیز زیادی نمانده‌است. از عید در حال حاضر پاپا نوئل مانده است که عده‌ای آن را محصول تبلیغات کوکاکولا می‌دانند. شب عید هم بحثی راه افتاده بود در تلویریون با کسانی از کشیش و متدین ، لائیک و تاریخ‌دان و متخصص اعیاد و قصه‌ها و متل‌ها و باور و اعتقادات و از سر چشمه داستان پاپا نوئل حرف می‌زدند.بعضی می‌گفتند که این جناب جای مسیح نوزاد را که هدیه با خود می‌آورده‌است، اشغال کرده. مادر بزرگ سین در میان تعداد سرگیجه آور هدایا می‌گوید که او فقط یک عدد پرتقال به عنوان عیدی دریافت می‌کرده است. من که از همه این‌ها حالم بهم می‌خورد. ترجیح می‌دادم در روستایی زیر برف به کلیسای بروم و در مراسم نماز نیمه شب شرکت کنم. یک بار این کار را کردم و بهترین خاطره من شد. اینجا هم که در کلیساها بسته است و کشیش از افریقا وارد می کنند. عید امروز یعنی تجارت و خوردن و نوشیدن. و بعد آن هم رژیم‌های لاغری گرفتن.
من هم که انترنت را رها نکردم و دلم خون بود. دستم هم از حروف فارسی کوتاه. یک بار برای نوشتن یک جمله از صنعت copier و coller استفاده کردم و هر حرف را از جایی کش رفتم و چسباندم و یاد فیلم‌های جنایی و پلیسی افتادم که طرف نامه‌ای دریافت می‌کند از جمله هایی ساخته شده از حروف بریده از روزنامه‌ها. این هم البته با فضای تهدید آنجا دم خور بود. شب‌ها هم خواب‌های آشفته دیدم. کارم شد نشستن جلو انترنت و حتی برسر گور کامو که قرار گذاشته بودم حاضر نشدم.
دیروز هم از خواب بیدار شدم و بیانیه شماره هفده میرحسین را خواندم و به سوی شمال راه افتادم. در اتومبیل باباطاهر گوش دادم و چشمانم خیس شد:
دو چشمانت پیاله پر ز می بی
که من وقتی کوچک بودم می‌شنیدم پر زلیلی و هنور هم دومین روایت مرا افسون می‌کند.
باباطاهر لطیف‌ترین شاعر ماست. نگاه کنید که چگونه خیالش را می‌خواهد در آغوش بگیرد تا در سحر بسترش بوی گل بگیرد. طاقت خودش را ندارد. همان خیالش بس.
شب به خانه رسیدیم. دمای خانه پنج درجه بود و آسمان سرخ.

شب میلاد مسیح




1.1.10

مسئله



رفتن یا ماندن، مسئله این نیست.
میان رفتن و ماندن
شاه باید بر سر جای خود بنشیند.
می تواند آیا؟

30.12.09

این تجمع



حجت الاسلام علم‌الهدی، امام جمعه مشهد در این تجمع گفت: بر اساس اعلام خدا در آیه 53 سوره سائده حزب‌الله كسی است كه ولایت ولی‌امر را پذیرفته باشد و چون در كره زمین مصداق ولی‌فقیه یك نفر است، مخالفت با شخص ولی‌فقیه، مخالفت با اصل ولایت‌فقیه است.

وی افزود: مخالفت با اصل ولایت‌فقیه مخالفت با امامت است و مخالفت با امامت، مخالفت با آیه قرآن است.

وی ادامه داد: اكنون مظهر رسول‌الله، ولی‌فقیه منحصر به فرد زمان است و هر كس مخالف رهبری باشد، طبق قرآن جزو حزب‌الشیطان است.

وی با بیان ظهور جنگ قطعی حزب‌الله و حزب‌الشیطان گفت: باید برای همیشه تكلیف جبهه حزب‌الله در برابر حزب‌الشیطان مشخص شده است.

وی امام عادل كشور را رهبر انقلاب دانست و مطالبه ناحق ابطال انتخابات را بغی در برابر امام عدل دانست و به سران فتنه گفت: شما از بغی به مرحله محاربه رسیدید.


29.12.09

در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز



علی عليزاده


در ۲۴ ساعتی که از تظاهرات مردم تهران و چند شهرستان در روز عاشورا گذشته بحثی حیاتی، بخشی از جنبش سبز را به خودش مشغول کرده است: بحث خشونت.

موضوعی که ما باید اندیشیدن به آ ن را سال ها پیش آغازمیکردیم, چرا که سال ها ست بدن های فیزیکی و سیاسی و اجتماعی ما، ابژه های تزریق خشونت سیستماتیک حکومت شده است، تزریقی که در این چند سال اخیر کشور را به آزمایشگاه خشونت در دست رادان و مرتضوی و احمدی مقدم و انصار حزب الله های تحت ویندوز و قاضیانی که اول اعدام میکنند و بعد به پرونده نگاه می اندازند، تبدیل کرده است. مسعود بهنود دلهره دارد و از شکست طرفداران تساهل و تسامح میگوید و عزت الله سحابی که خود بار ها قربانی خشونت حکومت اسلامی و شاهنشاهی بوده است نه فقط دعوت به خویشتن داری فیزیکی مردم میکند که حتا شعار بر ضد رهبری نظام را به مصلحت نمیداند. سحابی به امید بحثی خرد گرایانه با رهبری است تا به او بقبولاند که احمدی نژاد برایش خطر آفرین است . بهنود اما انگار در جهانی فانتزی تر زندگی میکند ، با درکی حیرت آور کودکانه از مفهوم پوپولیسم افسوس میخورد که چرا ما احمدی نژاد را از دوستان نابابش (نقدی و مرتضوی و رامین) جدا نکردیم و تشویقش نکردیم تا با مشایی ها و کلهر ها بیشتر دمخور شود. انگار نه انگار که این دو گروه دو روی یک سکه اند. انگار نه انگار که حکم محدود نکردن آزادی اجتماعی در ابتدای ریاست جمهوری احمدی نژاد و دستور راه دادن زنان به ورزشگاه ها خود محصول فلسفه سیاسی پر از تقیه مصباح یزدی است که در آن هم تجاوز به زندانیان هم آزادی های اندک دادن برای تسخیر کل ماشین دولتی مجاز شرعی است. بهنود فکر میکند چون احمدی نژاد رگه هایی پوپولیستی دارد میتوان او را کاملا در چارچوب پوپولیسم کلاسیک گذاشت و قصه پردازی کرد.

بهنود از درک اینکه پوپولیسم احمدی نژاد در بهترین شکلش، یعنی حتا قبل از کشت و کشتار ها، چیزی جز سرمایه داری فاشیستی با رویۀ الاهیات موعود گرایانه نیست عاجز است. از اینکه هسته مرکزی چنین پوپولیسمی چیزی جز خشونت برهنه نیست. چیزی که رخ داده تنها به رو آمدن این خشونت است نه اینکه احمدی نژاد راه دیگری هم برای کشور داری میدانست. اما سحابی که انگار پیش از ۳۰ خرداد ۸۸ زندگی میکند توصیه به فاصله انداختن بین رهبری و احمدی نژاد میکند. سحابی نمی پرسد که آیا این ما بودیم که سرنوشت سیاسی شخص رهبری را با شخص احمدی نژاد گره زدیم؟ آیا در شش ماه گذشته حتا یک سیگنال ضعیف از رهبری برای نشان دادن قبول وجود خواسته ای متفاوت در میان مردم، و نه حتا تن دادن به این خواسته، دیده شده؟ چه کسی در شش ماه گذشته مرحله به مرحله مسیر فتنه را مشخص کرد؟ برای سحابی انگار که زنان و مردان میان سالی که همپای جوانان در مقابل شلیک مستقیم می ایستند از روی ماجراجویی یا ناشکیبایی شعار های خود را تند کرده اند. با منطق سحابی مردم در روز ۳۰ خرداد نباید بیرون میآمدند تا روزنامه کیهان و رجا نیوز حرف شنوی مردم از ولایت مطلقه را جشن بگیرند. ولی در آن صورت امروز چه چیزی از جنبش سبز باقی میماند؟ اما در عاشورا چه اتفاقی افتاده که همه وحشت زده شده ایم؟ چه چیزی رخ داده که به جای پرداختن به کشتن حد اقل ۱۰ نفر و دستگیری ۱۰۰۰ نفر، به جای پرداختن به از بین رفتن تابوی تقدس روز عاشورای مردمی که دینشان هم توسط دولت مصادره شده است، نقطه عطفی که شکاف ایدولوژیک را در بین گروه های سنتی به شدت عمیق تر خواهد کرد، اعلام به شکست سبزی (صلح طلبی) جنبش سبز میکنیم؟ از تیر اندازی که صدایش در هیچ نقطه تهران قطع نشد که بگذریم خبر های بسیاری از قمه خوردن مردم هم در اطراف نیاوران در شب تاسوعا هم در روز عاشورا مخابره شده است. زیر کردن مردم با ون های انتظامی با موبایل های تظاهر کننده ها مستند شده است. تهران در روز عاشورا به غزه ای کوچک تبدیل شد. همه نشانه ها و خبر ها از دستور خشونت بی حد و مرز فرماندهان نیرو های سرکوب حکایت میکند و اگر نبود تمرد سربازان که به مردم پیوستند صد ها نفر باید کشته میشدند. انچه برای نخستین بار رخ داده "دفاع" مردم از خود در برابر "حیدر حیدر" گویانی است که تمام پیروزیشان در این سال ها با تظاهر به این امر بوده که آن ها هستند که در خیابانی یک طرفه فرمان کنده اند و پدال گاز را تا ته فشار داده اند. نه گروه هایی به زیر زمین رفته اند و حرکات مسلحانه را ترتیب داده اند، نه کسی به جای شعار بر ضد تفکر کهریزکی به تعقیب فیزیکی مسببان مدال گرفته کهریزک رفته است، نه بمب دست سازی ساخته شده، نه حتا در خشم ناگهانی آنانی که جان خود به کف گرفته اند و ساعت ها در بین گاز اشک آور و تیر و باتوم محاصره شده اند حرکتی رخ داده جز چند مشت و لگد به سربازانی که هر چند وظیفه اند و خود قربانی، اما در هیات تا به دندان مسلح خشونت دولتی، تا دقایقی قبل از آن به مردم حمله میکرده اند. اتفاقا همه این ها که نام بردم ممکن بود اگر عاشورای دیروز هم مثل ۱۳ آبان امسال صحنه یک طرفه قلع و قمع مردم میشد.

نتیجه گیری بهنود که نهادینه شدن خشونت پس از انقلاب اسلامی را محصول جنگ خیابانی "مردم" در روزهای منتهی به بهمن میداند، نه در له له زدن قریب به اتفاق رهبران سیاسی، از اسلامی و غیر اسلامی، در رقابت برای به دست آوردن قدرت دولتی نیز به همان مقدار بی پایه است. چنین خوانشی در ۱۲ سال گذشته هر روز از هر منبر اصلاح طلبی تکرار شده، تا سروش و بهنود ودیگران از انقلاب ۵۷ تبری جویند وبه ما بیاموزند که انقلاب با خشونت یکی است. تازگی ها هم که دباشی پیدا شده که واقعیت جنبش را تا آنجا قبول کند که با جنبش مدنی سیاهان امریکا قابل سنجش باشد. آن هم خوانش تقلیل گرایانه ای که نه از "پلنگ های سیاه" سخن میگوید، نه از گرایش بخشی از همین جنبش از جمله مالکوم ایکس به اسلام انقلابی و نه از تکامل و تغییر خود مارتین لوتر کینگ در پیش از مرگ. انقلاب اسم منفور مشترک تمامی لیبرال های ایرانیست.

اما هیچ کدام نمیگویند که اگر جنبش سبزی در ایران هست که در حال حاضر قوی ترین جنبش دموکراسی خواهی خاورمیانه یا حتا جهان سوم امروز هست، این چیزی جز ماحصل همان انقلاب ۵۷ نیست. همان انقلابی که برای اولین بار در آن مردم ایران باور کردند که میتوانند مقدر بر سرنوشت سیاسی خود باشند.

(اولین بار، چون این مردم به معنای عام بودند که بازیگران ۵۷ بودند نه روشنفکران و گروه قلیل پیشرو مانند مشروطه). همان انقلابی که در آن مردم برای این امام خمینی را به رهبری برگزیدند که بر خلاف موج غالب در فعالان سیاسی واقعیت اندیش آنروز مانند سحابی و بازرگان که حداکثر به دنبال انتخابات آزاد مجلس بودند، نقطه تمرکز خواست عمومی مردم را پیدا کرد و در یک جمله بی پیرایه بر آن اصرار ورزید: شاه باید برود. آنچه خشونت را با سرنوشت ۵۷ گره زد خشم انقلابی مردمی که با هم یکی شده بودند و از همه چیز برای هم میگذشتند نبود بلکه آن تفکری بود که چیزی جز پیروزی در نبرد هژمونیک در سر نداشت. چیزی جز وکیل و وزیر شدن نمی فهمید. همان تفکری که امام خمینی جمهوری خواه پاریس را هم به ولی فقیه تهران بدل کرد.

بخش حکومتی آن تفکر امروز نماینده ای در ایران ندارد جز احمدی نژاد که تازه کارش را آغاز کرده و در وهله بعدی باید دنبال اسناد جاسوسی ساختن برای علی لاریجانی و توکلی و قالیباف هم برود. شرمسار انقلاب ۵۷ نبودن نقطه تفاوت موسوی از طرفداران خاتمی و مشارکتی ها بود. نکته ای که به رغم مد روز نبودن توسط موسوی به صراحت در انتخابات بر آن تاکید شده بود.

سبز بودن به معنای مساوات حقوقی تک تک افراد جامعه است فارغ از رنگ و مرام، نه چسبیدن دگماتیک به تاکتیک هایی که در برهه های خاص انتخاب میشود. میتوان انقلاب سبز هم داشت. چیزی که امثال بهنود انگار نمیخواهند درک کنند اینست که جنبش سبز تایید رفتار ۱۲ ساله آن دسته اصلاح طلبان حکومتی که حداکثر مردم را وسیله فشار از پایین برای چانه زنی از بالای خود میدانستند نیست، بلکه اعلام پایان "تاکتیک" های آنهاست و اعلام آغاز مرحله ای جدید در روش های تحقق دموکراسی. شکست اصلاح طلبی و صلح طلبی نیست،بلکه شکست اصلاح طلبی حکومتی است و روش آنانی که اگرچه صداقت داشتند خلاقیت نداشتند و اگرچه حقوق مردم را قبول داشتند به نیروی آنها ایمان کافی نداشتند. کسانی که ۱۲ سال از تمامی ابزار دموکراسی فقط به صندوق رای چسبیدند و دانشجویان را در کوی و روزنامه نگاران را در زندان و کارگران خواهان سندیکا و حقوق معوق را در جاده شهرک های صنعتی در برابر پلیس تنها گذاشتند و فقط و فقط با تظاهرات ۳ میلیونی مردم در ۲۵ خرداد از خواب بلند شدند تا یاد بگیرند که دموکراسی، یعنی بروز و تجسد قدرت مردم، شکل های دیگری هم میتواند و باید داشته باشد. (بپرسید از آقایانی که باید به خاتمی التماس میکردند در ۲۵ خرداد تا به تظاهرات خیابان آزادی بیاید). این حتا شکست تسامح و تساهل هم نیست چرا که کسی نمیخواهد عقیده حتا طرفداران ولایت را عوض کند، نمیخواهد آن ها را از جایی اخراج کند و انتقام گذشته بگیرد بلکه میخواهد جایی اندک برای خودش هم باز کند. اما شرط چنین عملی اینست که به رایگان کتک نخورد و ارزان کشته نشود.

دفاع جمعی مردم خارج از حکومت از خود چه در انتفاضه فلسطین، چه در برابر پلیس ضد شورش انگلستان در تظاهرات ضد جنگ عراق و چه در برابر پلیس دولت دانمارک که همین تظاهرات طرفداران محیط زیستی را سرکوب کرد که اعتراض شان به سرمایه داری بی مرزی بود که زمین مان را به توبره کشیده است و هوایمان را دزدیده است، را نمیتوان خشونت نامید. اگر چنین امکانی برای اعراب مسلمان هم در برابر حکومت های دست نشانده شان بود آنها هم به دام القاعده و بنیاد گرایی و تروریسم نمی افتادند. آنانی که در نابرابرانه ترین نبرد تاریخ معاصر، یعنی۶۰ سال نابودی سیستماتیک ملتی به نام فلسطین، ژست صلح طلبی و نفرت از خشونت میگیرند و فقط به صورت کلی خشونت را برای هر دو طرف به یکسان محکوم میکنند نه فقط مفهوم خشونت را نفهمیده اند بلکه در چنین خشونتی شریکند. آنها احتمالا در صحرای کربلا هم در بین خشونت ماشین نظامی امپراطوری عظیم "اسلامی" و دفاع گروهی اندک تفاوتی نمی بینند. عاشورای ۸۸ نقطه ای شد بی بازگشت به یمن شجاعت درخشان مردمی که نشان دادند تنها هراسشان باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد رادان ها و مرتضوی ها از آزادی آدمی افزون باشد. صدای هل من ناصر ینصرنی این مردم را اکنون نه عفو بین الملل و سازمان های حقوق بشر غربی که دیگر مردمان همین سرزمین باید بشنوند. آنها که تا به حال یا مردد بوده اند یا ترجیح داده اند که برای سکوت خود دروغ های حاکمان را باور کنند.

28.12.09

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ

ازاین وبلاگ
norouzi3.blogfa.com

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدن‌هاى عریان، سلام بر آن دورافتادگان از وطن‌ها، سلام بر آن دفن‌شدگـانِ بی‌كفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بى‌ياور، سلام بر آن‌كسى‌كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن‌كسى‌كه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آن‌کسی‌كه با خونِ زخم‌هاش شست‌وشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بى‌حامی، سلام بر آن گونهء خاك‌آلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد.)

25.12.09

حروف

جای مرا درعاشورا خالی کنید.
دستم ازحروف فارسی کوتاه است.

20.12.09

حوزه



بیست و نه آذر هزار و سیصد و هشتادو هشت.
«ولایت مطلقه فقیه شرک است.»
«در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را كفاره‌ی آن قرار دهد.»

19.12.09

چه کسی عکس همه را پاره کرد؟



به نظر می‌رسد که کسی یا کسانی عکس اکثریت مردم ایران را در راه پیمایی دیروز پاره کردند. آیا کثرت در لغت اکثریت می‌گنجد؟
اکثریت از ریشه عربی کثر می آید، کثَرَ با تشدید بر ث به معنی تکثیر کردن است. خویش را تکثیر کردن تَکثَرَ باز هم با تشدید بر ث. مِکثار به معنی پر حرف است و کَثرَه به معنی زیاد و وفوری و تکَاثُر به معنی رشد.
به نظر می‌رسد که لسان عرب تکلیف همه و همه‌چیز را روشن کرده است.

18.12.09

نور علی نور



تکه‌ای از کتاب کلام و برهان از Salah Stétié
وی نویسنده، شاعر و ديپلمات لبنانی‌ست. یکی از مهم‌ترین شاعران فرانسه زبان معاصر.
ترجمه از نیشابور

من پسر مشرق‌ام، پسری از روشنایی. روشنایی جای معناست، جای برگزیدن، نامیدن. اتون، در مصر فراعنه، خدای آفتاب است که از وی شعاع عشق به دستانی نوازش‌گر ختم می‌شوند. با این حال نام «مصر» به روایت هرودوت یعنی «ظلمات»- چون نان سوخته. «خدا روشنایی آسمان‌ها و زمین است» از طرفی، قرآن می گوید. اما این خدا گمنام می‌ماند، نامستعدِ هر غصبی که ما اراده‌اش کرده‌باشیم.، تاریک، « قریب‌تر به تو، قرآن می‌گوید، که سرخ‌رگ» و با این حال به غایت بعید! میان این روشنایی بیان شده، اعلام شده، و ظلمات فروافتاده بر واجب‌الوجود یک بار برای همیشه، میان این فاصله بی‌اندازه و این قرابت نجواکن خون، چراغ، و روغنی که سوخت اوست، همواره بر من همچون حضور متواضع میانجی، حاضر شده‌اند. کدام از ما، برای بقا، برای رخصت دادن به اندکی «سکونت»، به معنایی که هولدرلین می گوید، « به شاعرانگی‌ست که آدمی این خاک را ساکن می‌شود»، به این میانجی‌گری اطمینان بخش نیاز ندارد؟ میان تمام آیه‌های قرآن، تمام این سوره هایی که می‌خواهند، بیش از حجتی اثبات کننده، از خدا تجلیات زبانانه فراهم کنند، تجسمات کلامی، که همانقدر نشانه‌های نامتعارف هستند، یکی هست میان همه که تحسین می‌کنم، همان‌که دقیقا نه متعارفانه، اندیشه الوهیت را در تخیل یک چراغ «نگاه می‌دارد»:
خدا نور آسمان‌هاست و زمین،
مثال نورش، چون محفظه‌ای‌ست که در آن چراغی ست« و چراغ در شیشه‌ای‌ست و شیشه گویی ستاره‌ای‌ست درخشان»
که از درخت پر برکت زیتون افروخته شود
که نه خاوری باشد و نه باختری،
و نزدیک باشد که روغن آن روشن شود و گر چه آتش بدان نرسد
که نوری است بالای نور،
خدا هر که را بخواهد بنور خویش هدایت کند
و این مثل را خدا برای کسانی می زند که خدا بهمه چیز داناست.

خدای رهنمای آسمان‌هاست و زمین
داستان نور او چون چراغ بره‌ای‌ست چراغی آن چراغ در آبگینه‌ای‌ست،
آن آبگینه همانا که ستاره‌ای‌ست درخشنده و تابنده که بر افروزد از درختی خجسته و با برکت زیتون،
نه آفتابی و نه نسری نزدیک است که روغن آن روشنایی دهد.
و اگر بساید او را آتشی،
روشنایی بر روشنایی،
راه نماید خدای مر روشنایی خویش را آن را که خواهد و پدید کند خدای داستان‌ها را برای مردمان
و خدای به هر چیزی داناست.

اینجا من از دو ترجمه به فارسی کمک گرفتم: اولی از آن ابوالقاسم پاینده است و دومی برگردانی کهن از قرآن به کوشش علی رواقی. مترجم نامعلوم است و ترجمه گویا متعلق به قرن دهم.

17.12.09

قاضی



می گویند پدرم نگذاشت، من که یادم نمی‌آید، برادرم قاضی شود.
پدرم زیادی جدی بود!

14.12.09

مصیبت ، Passion



موهای سین را که بافتم و راهش انداختم، و هیزمی به خورد بخاری چوبی دادم، با تذکره الالیاء دوباره به رختخواب رفتم. کتاب سنگین بود وپلک‌های من هم. ساعت چهار از خواب بیدار شده بودم ساعت شش خوابیده‌بودم و سین هشت صبح بیدارم کرده‌بود. تنها برای اینکه موهایش را ببافم، بقیه کارهایش را خودش میکند. برای یک متر مو بیدارم کرده‌بود. گاهی هم باید تا میدان روستا همراهیش کنم. آنوقت باید به سرعت لباس بپوشم و ساک سنگینش را به شانه آویزان کنم و هر دو مه‌های انبوه را بشکافیم و پیش رویم. چند دقیقه بعد میدان روستا و مینی‌بوسی که دارد می‌آید بچه‌های ده را که حالا هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود به دست آموزش و پرورش بسپارد.یکی از سه نهادی که در اینجا حضور و وجود دارد. دو دیگری تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ است و دیگر برهوت و همه برهنه.
سه روز است که جسمم حرف می‌زند، نه، سه روز است که فغانش به هواست. جسم من زودتر از روحم با من حرف می‌زند. در واقع حرف‌های روحم را دیگر نمی فهمم .سه روز درد.
سین رفته است و جعبه میلاد مسیحش را از پستو بیرون کشیده‌است و درو دیوار را از چیزهایی که در این سال‌ها درست کرده است، آراسته. یک دنیا فرشته هایی با لباس سپید و یک عالمه برف. چند تایی حباب رنگین. ملائک و برف‌ها و حباب ها را به شاخه‌های درخت فتدقی که هر سال در خانه ما جای کاج را می‌گیرد، آویخته. سال اول کاج خریدیم و بعد هم در حیاط کاشتیم. حالا دیگر شاخه بزرگی از این همه درخت فندقی که اینجا همینطور سبز می شود را با خود به خانه می‌آوریم و درست در کنج همیشگی‌اش در کنار پنجره استوار می سازیم و سین هر چه دلش می خواهد به آن اویزان می‌کند. یک سال هم نارنگی از آن آویزان کردیم و خود را در قصه‌های مارکز بسیار سورآلیستی یافتیم. به شیشه های پنجره پذیرائی هم ستاره های نقره‌ای و طلایی چسبانده‌است. چرا فندق؟ اگر شاخه های فندق را در زمستان ببینید خودتان می‌فهمید چرا.
دیروز آمد و گفت که بروم و با او در چنین امر مهمی شریک شوم. من هم گفتم: عید من که نیست. وانگهی محرم است. گمان کنم از زور درد این را گفتم. گفت که محرم چیست؟ گفتم مهم‌تر از محرم عاشوراست. گفتم عاشورا یعنی وقتی که خیلی تشنه‌ای. یا وقتی خیلی عاشقی. عاشورا یعنی محک تشنگی و عاشقی. عاشورا یعنی که خودت هم می‌دانی که آنقدر عاشق نیستی و مجال یک روز را آنقدر عاشق می شوی. درتمنای چنین عشقی به سر می‌بری. البته من داشتم با خود سخن می‌گفتم و سین رفته بود و درخت باردار شده بود.
چرا مردم به سرو روی خویش می‌زنند؟ کاتولیک‌های جنوب هم مثلا در اسپانیا و آمریکای لاتین با تفاوت های خود مراسمی مشابه دارند. در ایران اسمش را گذاشته‌اند مصیبت حسین یا مصیبت عاشورا و در نزد کاتولیک‌ها به پَسیون مسیح معروف است. پَسیون یعنی شوق، یعنی میل شدید، یعنی عشق. اما هر دو داستان مراتب درد است که روایت می‌شود. در زبان فرانسه این لغت در نیمه دوم قرن دهم میلادی به زبان وارد شده است. و معنای عذاب متحمل شده به وسیله کشته در راه مسیحیت را دارد. و رنج عیسی مسیح برای بازخرید گناهان بشریت. روایت این رنج در عهد جدید هست. به یاد دارم که ایام این روزها که مسیحیان این روایت را می‌خوانند، روزی مادر بزرگ پدری ژان- ر که مسیحی مارونی بود و گاهی، نه همه یک شنبه‌ها، کشیش خانوادگیشان به دیدنش می‌آمد و غیر از احیانا اعتراف و اقرار به گناه، قسمتی از عهد جدید را می‌خواندند، برای ما که بعد از ظهرش به دیدنش رفته بودیم، اعتراف کرد که امروز مصیبت مسیح را خوانده است و اصلا گریه‌اش نگرفته‌است.
در قرن دوازدهم واژه معنای رنج فیزیکی هم به خود می گیرد و در قرن سیزدهم رنِج از عشق معنا می گیرد. به عذابی که بی آن عشق را شاهدی نیست. در ۱۶۲۱ معنی میل شدید به چیزی و در ۱۶۴۹ دکارت پَسیون جان و روان را می‌نویسد.
برای من عاشورا روز میل شدید به چیزی ست. روزی عاشقانه است. من در آن نه خون می بینم، نه سرهای بریده، هر گز هم نفهمیدم چرا شیعیان جنین درکی را از آن بیرون کشیدند. من حتی ظالم و مظلوم هم نمی بینم. تا جهان باقی‌ست ظلم هست و ظالم هم خواهد بود. زمین را از ظلم پاک کردن هم دروغ و فریبی بیش نیست. مثل ریشه کن کردن بیماری می‌ماند. صحبت من البته این نیست که با ظالم نباید نبرد کرد. این بحث دیگری‌ست. نبرد با ظالم هم حس یا درکی در وجود ماست تنها می شود رهبریش کرد. به آن جهت داد، منحرفش کرد یا نکرد. مظلومین هم به ظالمین تبدیل می‌شوند. یعنی خاصیت تبدیل شدن را دارند.
البته این جالب است که در واقعه عاشورا مسئله کفر نیست، مسئله ظلم است، حتی به روایت شیعیان. بیشتر از هر چیز مسئله خلوص و عشق است و وفاداری. به قیمت از دست رفتن نظام. من نمی‌دانم امام حسین که می‌گویند هنگام وضو دست و دلش می لرزید و می‌گریست و این یعنی همین پَسیون، همین شوق، چطور می توانست بگوید حفظ نظام از حفظ نماز واجب‌تر است. حتی در مصیبت مسیح بیشتر خیلی بیشتر از حسین گلایه هست از خدا. مسیح جایی در «مسیر صلیب» چنان‌که مسیحیان می گویند به خدا می‌گوید که تنهایش گذاشته است. اما من کم‌دان هیچ‌جا نخوانده ام و نشنیده ام که حسین گلایه‌ای کرده باشد. مادر بزرگ مادری ژان- ر که مسیحی کاتولیک بود، در روزهای آخر زندگیش چه شوق رفتنی داشت. سه فرزندش در جوانی مرده بودند، یکی در تصادف موتور و دو دیگر از بیماری. شوهرش هم سال‌ها بود که رفته بود. دلش تنگ شده بود و می‌دانست که لحظه دیدار نزدیک است.
چرا برای کسی که به سوی خدا می‌رود گریه می کنیم؟ گریه شوق را می‌فهمم، چرا بر سرو روی خود می‌زنیم؟ از آخرین باری که در خیابان تعزیه دیدیم، من و ژان - ر ، زنی را به یاد داریم که سالهای رفته از عمرش کشف نا پذیر بود اما سخت بیمار بود، آمده بود و از تشت آبی که نماد شط بود و چندین پا با بسکت‌های رنگ و با رنگ تعزیه‌گردان‌ها، از ازدحام و شلوغی به آن داخل شده بود، کاسه ای برداشته بود و به تمنای شفا سر می‌کشید. و ما بغض کرده بودیم. با اینکه به نزول و سقوط تعزیه واقف بودیم. چقدر دلمان تنگ بود.
روزی هم عاشورا بود و تابستان بود و من به زیارت مریم مجدلیه رفته بودم و با خود آب نبرده بودم. مریم مجدلیه بعد از واقعه با کشتی به مارسی می‌رسد و در غاری در دل کوه چله می نشیند. غار را پیاده باید رفت. طلبه‌ها و روحانیانی که در کنار آن زندگی می‌کنند یا پیاده یا با الاغ بارشان را حمل می‌کنند. یک ساعت و نیم زیر درختان و در جوار گیاهانی که ندرتشان از آنها محافظت می‌کند و انبوهی آواز پرندگان به روایت شوق و رنج مسیح می‌رسی که مرتبه به مرتبه بر دیوار نوشته شده‌است. همچنان‌که بالا می‌روی، روایت می‌شود. به قله که رسیدی به غار رسیده‌ای، تاریک و سرد و خیس. غار در دل رشته کوه‌هایی بس عتیق نشسته است.
همچنانکه تاریخ نشان می‌دهد، ثابت کردن اینکه چه کسی کافر است، آسان نیست. ثابت کردن ظلم آسان تراست. شاید روزی در آسمان‌ها تکلیف کفر مشخص شود اما تکلیف ظلم همین جا بر روی زمین می‌تواند . سال‌های طولانی مسیحیان یهودیان را به جرم مسیح کشی متهم کردند و سال‌هایی دیگر عذاب دادند. تشخیص کافر چندان روشن نبود. تشخیص ظالم چرا. امروز هم در اسرائیل تکلیف کفر اگر مشخص نباشد تکلیف ظلم روشن است. آنها از نظام دفاع می‌کنند. و شنیده‌ام صدای یهودیانی که می‌گویند اگر دین نداریم، آزاده باشیم.
عاشورای امسال هم تکلیف کفر روشن نخواهد شد. تکلیف ظلم چرا. من غیر از اینکه می‌دانم هیچ مردمی بدون نماد نمی‌توانند زندگی کنند، مردگی چرا، این را هم می‌دانم که نماد‌ها را نمی‌توان عوض کرد، حسین اگر نماد عشق و شوق و میل شدید چیزی نباشد، نماد مظلومیت است. نمی‌توان نماد را سرنگون کرد. همچون که تمثال شاهی را پایین می‌کشیم. یا مردم خویش را در واقعه می یابند و آشنای مظلوم یا آسمان را به زمین تنزیل می‌دهیم و مردم از واقعه دور می شوند.
می‌روم و نوزاد گِلی مسیح را که در گهواره بیدار است از جعبه‌دیگری بیرون می کشم و کنار آن سه مغ و مریم و الاغ و گوسفند در آغل دو هزار ده سال پیش ، درست زیر نفس گرم الاغ، زیر درخت عید سین قرار می‌دهم. که باز در نیمه شب بیست و چهار دسامبر به دنیا بیاید. حالا تکمیل شد.

13.12.09

صورت



تکه‌ای از سخنان Salah Stétié از کتاب کلام و برهان.
او از آن‌هایی‌ست که هرگز مرا ترک نمی‌کند.
رابطه‌هایی عمیق ما را به هم وصل می‌کند.
ترجمه از نیشابور

من از مدیترانه هستم، اما از مدیترانه‌ای تاریک، از آن مدیترانه‌ای که برای بسیاری، نه مکان به هم رسیدن‌های خوش‌وقت، بلکه تبعید بود. درسنت مدیترانه‌ای، الیاد هست که شعر فتح است و ادیسه که شعر تبعید و هلاک: گمان کنم که من خویش را بیشترکنار تبعید و هلاکی بگذارم.
با این حال، ذوق انضباط و اعداد و بلور دارم. من محتاج آنم که در چند واژه چیزی را که مدت‌ها گام‌های تاریکی زده، رفت و آمد‌های نامطمئن، خیال‌بافی‌های زیکزاکی در حدود مدیترانه واقعی و خیالی بوده جمع و جور کنم. شما به خوبی به این نکته که شعر من شعری جمع کرده است، اشاره کردید. یک جور تداوم در جغرافیای معنوی می‌خواهد که در پایان هر جاده ای، در پایان هر تردیدی، نقطه الحاقی باشد، چهارراهی، ملاقاتی میان تمام خطوط ممکن. درست آن زمانی که شعر هست، از بودن می‌ایستد، چرا که شما هم چون من می‌دانید- در درک اسلامی از زمان، زمان در مکان لغو می‌شود و مکان در زمان و هر دو در نقطه‌ای که وجود ندارد تبدیل می‌شوند. شعر گفته‌ای‌ست که با سوختن عناصر تشکیل دهنده‌اش، نا- گفته می‌شود: صورتی از ناصورت. به معنایی دیگر، صورتی به صورت نیامده: من آدمی هستم به جستجوی چنین صورتی، با هدف یافتن آنچه رمانتیک‌های آلمان، همچنانکه شرق جلال‌الدین رومی و چندی دیگر، صورت نامیده‌اند.

بیست و سی دیشب



از وبلاگ دغدغه‌هایم.
din. persianblog.ir

امروز بعد از ظهر که به سراغ وبلاگ دغدغه‌هایم رفتم، نه تنها این مطلب بلکه مطلب دیگری هم حذف شده بود. حالا من مانده‌ام که آیا باید مطلب را از اینجا هم پاک کنم یا نه. نظر شما چیست؟ نگویید از خودش بپرس!

یکی از ویژگی های بیست و سی دیشب+ (٢١ آذر) این بود که
شاید همه‌ی گویندگان این بخش خبری، حداقل یک جمله در آن گفته بودند!

مثل آن ماجرایی که هیچ قبیله‌ای نمی‌خواست خون به گردنش باشد.
قرار گذاشتند که همه با هم در سحرگاه حمله کنند.
که همه در خون سهیم باشند.

گویی هیچ مجری حاضر نشده بود که متن مزبور را کامل بخواند.
و خودکشی رسانه‌ای بکند.

*

رهبری بعد از ١٨ تیر صریحا گفتند که
اگر عکس مرا هم آتش زدند، شما سکوت کنید و ....

*

من و بسیاری از کسانی که مختصر عقل و شعور در خود می‌یابند،
در حیرتیم و واقعا برایمان سوال است که این بازی‌های مسخره دیگر چیست؟

اعتراف+ محمد نوری‌زاد در این فقره، خواندنی است.
هم‌چنین سوال اساسی و بسیار ساده‌ی مهدی ابراهیمیان عزیز در این یادداشت+.

*

قبول. خیلی زشت. خیلی ناراحت کننده.
ولی دیگر تحجر و قشری‌گری مگر بیش‌تر از این هم می‌شود؟
برای ما که معلوم است ماجرا چیست.

همین روزهاست که کسی از پرده بیاید بیرون و بگوید:

«این مساله، فقط مساله یک عکس نیست.
عکس یک بروز سطحی از ماجرا است.
ماجرا مخملی تر از این حرف هاست!»

و بعدش ...

*

بعضی کارها را وقتی یک بار مرتکب شدیم، بار دومش تابلو است.
ممکن است بار اول، با بهره‌گیری از عنصر غافل‌گیری، یخ ماجرا بگیرد،
ولی بار دوم، به سادگی بار اول نیست.


سر ِکنفرانس برلین،
که یک باره نمایش رقص و سماع بانوان حلال شد و
نشان دادن عریان شدن یک مرد در جمع نیز
-با مختصر شطرنجی کردن عورت-
وظیفه‌ی اخلاقی و شرعی رسانه‌ی ملی تلقی شد؛


به هر حال، خونی از ملت به جوش آمد و بلافاصله پشت بندش،
رهبری سخنرانی در مصلا و در روز جوانان و در جمع جوانان کردند
-که ما هم شرکت داشتیم-
و فردایش کلیه مطبوعات دوم خردادی را بستند و عده را گرفتند و خلع لباس و زندان و ...

**

آقایان چو انداختند که حوزه علمیه، تعطیل است!
به خیال شان حوزه مهد کودک یا دبستان است که به اشارتی تعطیل شود.

این بار،
آقای مکارم هم
-که یکی از نزدیک‌ترین مراجع به جمهوری اسلامی است-
درس خارج‌اش را تعطیل نکرد،
و به اشاره و اظهار تاسفی در ابتدای جلسه درس بسنده نمود.

طبیعی هم هست.
آدمی که عقل در سر دارد، برای چنین چیزی، چنان بلوایی به پا نمی‌کند.

*

حالا وظیفه آیت الله سید احمد خاتمی یک چیز دیگر است.

ایشان نه مرجع تقلید است نه مثل مراجع استقلال دارد
و نه اصلا سطح و جایگاهی بدان والایی داشته.
ایشان پست امامت موقت جمعه تهران را که به‌ش دادند،
فکر می‌کنم بزرگترین فخر دوران زندگی‌اش در رزومه‌اش باشد.
فخری که به این زودی نصیب ایشان نبود.

یک چیزی تو مایه‌های مهرداد بذرپاش که رئیس سایپا کردند‌ش.

خیلی طبیعی است که ایشان بیاید در قم و در جمع چند طلبه نوپا بنشیند
و رگ گردنش برای یک عکس ِپاره شده، بزند بیرون.
و برای این و آن خط و نشان بکشد.

کار ایشان -درست هم نباشد-‌ قابل درک است.

**

به فرض صحت،
یکی از طرفداران افراطی موسوی، عکس امام را آتش زده یا پاره کرده.
و گیریم که چنین کاری جرم باشد.

این عمل را چسباندن به موسوی، مگر راحت است؟

چه طور دامان شما و طرفداران شما از جنایات بعد از انتخابات و کهریزک و .. پاک باشد.
ولی دامان موسوی از این کار -که قطعا جنایت نیست- پاک شدنی نیست؟

شما در قبال آن جنایات، چه کار کردید؟
جز یک محکومیت خشک و خالی؟


موسوی هم -در قبال این حرکت نادرست- یک محکومیت چرب و چیل کرد.
-تا این‌جا یکی به نفع میر-

نه زور داشت نه قوای نظامی نه ضابط قضایی و نه صدا و سیما نه ...

شما که همه چیز داشتید،
در قبال جنایاتی که نزد هر وجدانی و هر مکتبی محکوم است،
و در شرع مقدس ما، بزرگترین جرم ها تلقی شده که نظیری برایش نیست،
(و کشتن یک انسان بی گناه به مثابه کشتن تمام بشریت تلقی شده)
شما چه کردید؟

دامن موسوی از طرفدارانی که معلوم نیست از طرفدارانش باشند،
-و معلوم نیست که بازی، کلا دسیسه صدا و سیما و آقایان است یا واقعی است-
پاک نیست؛

آن وقت دامن شما
-که در هر خطبه‌ای که بعد از انتخابات خوانده‌اید، مشوق و مروج اعمال خشونت بوده‌اید-
از آن جنایات پاک است؟

*

حضرت آیت الله سید احمد خاتمی!

گمان نکنم شما هم به چنین روشی راضی باشید.


ما هم دامن شما را مستقیما آلوده به آن جنایات نمی‌دانیم.
شما هم خیلی با این چیزهای مسخره، فشار نیاورید.
این گوری که بر سرش فاتحه تلاوت می‌کنید، جنازه‌ای تو‌ش نیست.

شما را به همان امام قسم،
با این روش‌های ناصواب،
هزینه های گزاف برای نظام درست نکنید.
به اندازه کافی از این روش ها کشیده‌ایم و ضربه خورده‌ایم.

**

دریغ. دریغ. دریغ.


10.12.09

داشتن و نداشتن



بزنید این نهاد ضعیف شده خانواده را هم خراب کنید، چه اشکالی دارد؟ وقتی مردانی هستند که بضاعت مالی و میلی دارند؟
خدا را شکر که مردان فقیر نمی‌توانند از امتیاز مردان غنی برخوردار شوند، آن دو بضاعت راکه ندارند و کسی هم قسم عدالتشان را باور نمی‌کند. اصلا همان زن اول را هم از مردان فقیر باید گرفت و به مردان غنی داد. بعضی‌ها برای داشتن به دنیا آمده‌اند و بعضی برای نداشتن .
چقدر خوب تقسیم می کند جامعه. چقدر خوب.

9.12.09

استغناء




8.12.09

تاریخ‌خوانی سین



داریم شام می‌خوریم. من و سین. تلویزیون را روشن کرده ام. مهم‌ترین ساعت اخباراست. اخباری که معمولا نگاه نمی‌کنیم. بعد از کپنهاک نوبت ایران است. تظاهرات در دانشگاه و در خیابان. از کیفیت فیلم‌ها در صفحه بزرگ تلویزیون باز کاسته شده‌است. اما هیچ اهمیتی ندارد، از داستان بزرگ حکایت می‌کند، نه داستان کوچک. صدای حضور را می‌رساند. می‌بینی، سر قرار حاضر شدم! سین فریاد می‌زند: موسوی و می‌گوید چندین ماه است مامان که شما تظاهرات می‌کنید؟ می‌گویم: دویست سال وسه فصل، صد سال و سه فصل. بعد از ایران اخبار تلویزیون یونان را نشان می دهد و تظاهرات خیابانی را. سین می‌گوید: آه یونان و ادامه می‌دهد خدا را شکر که ما راجع به یونان باستان مطالعه می‌کنیم!
پاسکال تلفن می‌زند. کتاب تقریبا برای چاپ حاضر است. می خواهد بداند آیا با مؤلف تماس گرفته‌ام. پاسکال استاد زبان فرانسه در نزدیکی‌های ونیز است. می‌گوید که ایتالیایی‌ها اخبار ایران را دنبال می کنند و از من می‌پرسد آیا درست است که انترنت را در ایران قطع کرده اند.
امروز همه ایستگاه های رایو و تلویزیونی اخبار ایران را بازتاب دادند. در آغاز ماجرا باور نمی‌کردند. گمان می‌کردند که نفسش خواهد برید. می‌خواستند بگویند که آقای احمدی‌نژاد بسیار طرفدار دارد. حتی ایران‌شناسان فرانسوی دعوت شده به برنامه‌ها هم خیلی جدی نمی‌گرفتند. به نظرشان می‌آمد که ماجرا به خیابان‌های بالای تهران تعلق دارد و باقی تمنای دیگری دارند. از ۱۳ آبان همه‌چیز عوض شد. و امروز گویی دوباره چیزی ثبت شد.